تبلیغات
سایت رسمی دانش آموزان دبیرستان ماندگار البرز تهران

سایت رسمی دانش آموزان دبیرستان ماندگار البرز تهران
بیایید با هم فصل نوینی از حیات علمی و فرهنگی البرز را آغاز کنیم
نظر سنجی
بهترین دبیرستان تهران کدام است؟










صفحات جانبی
پیوندهای روزانه
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب،بلندی های کوه را در برگرفته بود. و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سیاه بود و اصلا دید نداشت.ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حال که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد،در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگیش به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.

ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آن که فریاد بزند.
خدایا کمکم کن.
ناگهان صدای پر طنینی از آسمان شنیده شد:
چه می خواهی؟
- ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی را که به دور کمرت بسته است پاره کن
یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفتبا تمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات که می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود
 در حالی که...
او...
فقط...
یک متر از زمین...
 فاصله داشت.


به برکت صلوات بر محمد و خاندان پاکش



طبقه بندی: داستان های البرزی،
برچسب ها: طناب، داستانک، توکل بر خدا، خدایی که همین نزدیکیست،
[ دوشنبه بیست و یکم شهریورماه سال 1390 ] [ ساعت 18 و 35 دقیقه و 47 ثانیه ] [ ماندگار البرز ]

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
این وبلاگ را صفحه خانگی خود كنید



فال حافظ


Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
بک لینک فا