تبلیغات
سایت رسمی دانش آموزان دبیرستان ماندگار البرز تهران

سایت رسمی دانش آموزان دبیرستان ماندگار البرز تهران
بیایید با هم فصل نوینی از حیات علمی و فرهنگی البرز را آغاز کنیم
نظر سنجی
بهترین دبیرستان تهران کدام است؟










صفحات جانبی
پیوندهای روزانه
پیر مردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد.او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضیعت را برای او توضیح داد:
پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام.اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو این جا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن،من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.
چهار صبح فردا دوازده نفر از ماموران و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسله ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفتقی افتاده و می خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد:پدر برو سیب زمینی هایت را بکار،این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم...

هیــــچ مانعی در دنیا وجود ندارد.اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید.
مـــانع،ذهن است،نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.



طبقه بندی: داستان های البرزی،
برچسب ها: پیرمرد، داستانک،
[ شنبه بیست و نهم مردادماه سال 1390 ] [ ساعت 17 و 02 دقیقه و 06 ثانیه ] [ ماندگار البرز ]

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
این وبلاگ را صفحه خانگی خود كنید



فال حافظ


Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
بک لینک فا